لسان الملك سپهر

172

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

نردّى لمولود اضاءت بنوره جميع فجاج « 1 » الارض بالشّرق و الغرب و خرّت « 2 » له الاوثان طرّا و ارعدت « 3 » قلوب ملوك الارض جمعا من الرّعب و هم در آن شب شهب و ثواقب و آثار عجيب بر آسمان پديدار شد . قريش به نزد وليد بن مغيره شدند و آن حال باز نمودند . وى گفت : اين علامت قيامت باشد و اگر نه حادثه‌اى واقع شده است . و از آن سوى چون يوسف يهودى كه در مكّه سكون داشت اين آثار بديد ، گفت : از كتب چنين خوانده‌ام كه شب ولادت پيغمبر آخر الزّمان اين شگفتيها باديد آيد و بامداد به مجلس قريش آمد و فحص همىكرد تا بدانست مولودى در ميان قريش به ظهور رسيده . پس از روزى چند در انجمن هاشم و وليد پسرهاى مغيره و عاص بن هشام و ابو حمزة بن ابى عمرو بن اميّه و عتبة بن ربيعه و جمعى از اكابر قريش درآمد و خواستار شد تا اينكه آن حضرت را بديد ، نشان خاتم را در كتف او مشاهده كرد ، فريادى برآورد و مدهوش شد . قريش به دو عجب كردند و بخنديدند . يوسف به خود آمد و گفت : اى معشر قريش آيا مىخنديد بر من هذا نبىّ السّيف اينك نبوّت از ميان بنى اسرائيل برخاست و اين خبر پراكنده شد . در اين وقت حسّان بن ثابت هفت‌ساله بود و در مدينه سكون داشت يكى از احبار يهود را نگريست كه غوغا برانگيخت و يهودان را گرد خود مجتمع ساخت و گفت : ستارهء احمد دوش پديد شد همانا از مادر بزاده است اما با اين همه سعادت ايمان نيافت و چون خبر بعثت به دو رسيد انكار نبوّت او كرد . و از آن سوى چون ابو قبيس بن عدى كه از بت پرستيدن كيش نصارى گرفته بود اصغا فرمود كه ستارهء احمد آشكار شده گفت : راست است اين خبر ، چه وقت ظهور اوست و من كه جامهء رهبانان گرفته‌ام از بهر آن است كه روزى او را دريابم و به دو ايمان آرم . آنگاه كه خبر دعوت پيغمبر را از مكّه شنيد تصديق نمود ، و چون آن

--> ( 1 ) . فج : راه گشاده ميان دو كوه ، فجاج جمع . ( 2 ) . خرّوا : به روى در افتادن . ( 3 ) . رعده : لرزه ، ارتقا و لرزيدن ( س ) .